عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد؟
در خیال امدی و اینه ی قلب شکست
اینه تازه از امروز تماشا دارد
نفس سوخته دارم بشتابید ای خلق!
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد
با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سر بسته چرا این همه رسوا دارد
تلخی عمربه شیرینی مرگ اکنده ست
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد
عشق رازی ست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد