تبليغاتX
شعر



پاییز(فروغ)

 


      کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم
      کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
      برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
      آفتاب دیدگانم سرد می شد
      آسمان سینه ام پر درد می شد
      ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد،
      اشک هایم همچو باران
      دامنم را رنگ می زد
      وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم
      وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

 

نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 14:11 توسط یلدا |


زنی از تاریخ

 

من سراغ دریچه ای بارانی می روم که روبه افقی سبز گشوده می شود
به پیشواز کبوتری سرخ که از خاکسترش گل می روید
من از سمت ستاره ها به پیشواز مردی خواهم رفت
که با تمام ابعاد کج و معوج خیالش ، قابل پرستش است
و عاقبت به انتظار کسی خواهم ماند که با سکوتش سخن می گوید
من کسی هستم که با خود ققنوس سوغات می برد
و تنها آرزویش این است که باورش کنند
و در پایان قصه ...
پشت تمام این دریچه های خیس ،
یک افق به سمت پنجره تنهایی من سبز می شود ...
وقتی که باران با تمام قطراتش انتظار مرا باور کند .
من ثبت خواهم شد در تاریخ:
زنی از جنس باران ...
خیس خیس ...
به ا نتظار مردی بود دستفروش...
که در خیابان تلخ تنهایی ، کبوتر سرخ می فروخت .
من
ثبت خواهم شد ،
"در تاریخ"

نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 15:36 توسط یلدا |


شاملو

 

چه بی‌تابانه می‌خواهم‌ات ای دوری‌ات آزمون ِ تلخ ِ زنده‌به‌گوری!
چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم!

بر پُشت ِ سمندی
  
  گویی
  
  نوزین
 

که قرارش نیست.
و فاصله
تجربه‌یی بیهوده است.

 

بوی ِ پیرهن‌ات،
این‌جا
و اکنون. ــ


کوه‌ها در فاصله
  
  سردند.
 
دست
  
  در کوچه و بستر
 

حضور ِ ماءنوس ِ دست ِ تو را می‌جوید،
و به راه اندیشیدن

یاءس را
  
  رَج می‌زند.
 


بی‌نجوای انگشتان‌ات
فقطو جهان از هر سلامی خالی‌ست

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 22:37 توسط یلدا |


مهدی سهیلی(وداع)

آخرین شب گرم رفتن دیدمش
لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
دیده ام گریان دلم بیمار بود
گفتمش از گریه لبریزم مرو
گفت جانا ناگزیرم ناگزیر
گفتم او را لحظه یی دیگر بمان
گفت می خواهم ولی دیرست دیر
 در نگاهش خیره ماندم بی امید
سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسه های گریه آلودم نشست
بر رخ و بر لاله های گوش او
ناگهان آهی کشید و گفت وای
زندگی زیباست گاهی گاه زشت
گریه را بس کن مرا آتش مزن
 ناگزیرم از قبول سرنوشت
شعله زد در من چو دیدم موج اشک
 برق زد در مستی چشمان او
اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت
قطره قطره از سر مژگان او
از سخن ماندیم و با رمز نگاه
گفت میدانم جدایی زود بود
با نگاه آخرینش بین ما
هایهای گریه بدرود بود

 


 

نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 10:7 توسط یلدا |


مهری کاشانی

 

 

نابغه می‌شدم اگر...

اگر را کاشتند سبز نشد

 نابغه می‌شدم اگر

اگر سبز می‌شد و از آن راهِ سبز می‌گذشتم...

 

 

 

 

 

اگر زنی با چادر ِسیاه

سر از آب های دریا درآورد

 هول نکنید

اگر برصفحه ی همین تلویزیون

رابطه اش را با آب و دریا کتمان کرد

باورنکنید!

سرکار

          همان پری ِدریایی ِسابق است

که به جرم فریبِ ملوانان ِگمشده

گرفتار ِمحکمه ی شرع شدو

         برنیمتنه ی ماهی ش حد زده شد

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 10:6 توسط یلدا |


اخوان ثالث

مرد یا (سالار زن) باید بدانی این

کاندرین روزان صدره تیره تر از شب

اهل غیرت روزیش دَرد است

نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 9:47 توسط یلدا |


فروغ


صدا
 در ان جا بر فراز قله كوه  دو پايم خسته از رنج دويدن
به خود گفتم در اين اوج ديگر صدايم را خدا خواهد شنيدن

 


مرگ من روزي فرا خواهد رسيد             در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبار آلود و دور                    يا خزاني خالي از فرياد وشور

نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:7 توسط یلدا |


شاملو

 

روزي ما دوباره کبوترهاي ِمان را پيدا خواهيم کرد
و مهرباني دست ِ زيبائي را خواهد گرفت

روزي که کم‌ترين سرود

 

 

بوسه است

و هر انسان
براي ِ هر انسان
برادري‌ست.
روزي که ديگر درهاي ِ خانه‌شان را نمي‌بندند

 
 

قفل

 

افسانه‌ئي‌ست

و قلب
براي ِ زنده‌گي بس است.
روزي که معناي ِ هر سخن دوست‌داشتن است
تا تو به خاطر ِ آخرين حرف دنبال ِ سخن نگردي.


 

روزي که آهنگ ِ هر حرف، زنده‌گي‌ست
تا من به خاطر ِ آخرين شعر رنج ِ جُست‌وجوي ِ قافيه نبرم.


 

روزي که هر لب ترانه‌ئي‌ست
تا کم‌ترين سرود، بوسه باشد.


 

روزي که تو بيائي، براي ِ هميشه بيائي
و مهرباني با زيبائي يک‌سان شود.


 

روزي که ما دوباره براي ِ کبوترهاي ِمان دانه بريزيم...

 

و من آن روز را انتظار مي‌کشم
حتا روزي
که ديگر
نباشم.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 8:27 توسط یلدا |


شاملو

بي‌آرزو چه مي‌کني اي دوست؟

به ملال،
در خود به ملال
با يکي مُرده سخن مي‌گويم.

شب، خامُش اِستاده هوا
وز آخرين هياهوي پرنده‌گان ِ کوچ
ديرگاه‌ها مي‌گذرد.
اشک ِ بي‌بهانه‌ام آيا
تلخه‌ي اين تالاب نيست؟

 

 از اين گونه
 
  بي‌اشک
به چه مي‌گريي؟
 مگر آن زمستان ِ خاموش ِ خشک
 
  در من است.

به هر اندازه که بيگانه‌وار
به شانه‌بَرَت سَر نهم
سنگ‌باري آشناست
سنگ‌باري آشناست غم

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 8:23 توسط یلدا |


 

برو از سخن های من از اهل سخن پرس
دانم که تو خود نیز بر این گفته گواهی
مهرت به دل اندوختم و از تو گذشتم
امید تو هم بگذری از کینه الهی

نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 10:8 توسط یلدا |



بهشت سرد نگاهت چقدر مبهم بود
و گریه ات،که دگر خود دلیل محکم بود

بهشت سبز دلم؛بی تو ای سرا پا درد
تنور داغ عطش خانه جهنم بود

شبی که خسته تر از سایه آمدی ،دیدم
که رد حادثه در چهره ات مجسم بود

و اشک...
آی دمش گرم،این عصاره درد
به روی زخم عمیق دل تو مرهم بود

مرا به دست غرورت سپردی و رفتی
شبی که بارش باران مدام نم نم بود

کاش...
می ماندی
و اکنون دلم نوای خوش تری می نواخت

تا زنده ام،هستی ،کجا؟
در آبادی بعد از تو همیشه خراب دل
در خاطر و در یاد بعد از تو همیشه تنهای دل

مهم نیست که اکنون دلت
به هوای کسی دیگر می تپد
مهم آن است
که من برای همیشه تنهایم

آن هم فقط به خاطر تو
ای کاش می فهمیدی ..

نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 10:7 توسط یلدا |


 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 8:27 توسط یلدا |


شاملو

...

ومن ستاره ام را يافتم...
من خوبي را يافتم... به خوبي رسيدم...
و شکوفه کردم...
تو خوبي!
و اين همه ي اعتراف است!

من راست گفته ام و گريسته ام

...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:34 توسط یلدا |


ايرج جنتی عطايی

 

اي پرنده مهاجر ، اي پر از شهوت رفتن
فاصله قد يه دنياست ، بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپركها ، من تو فكر گلمونم
تو پي عطر گل سرخ ، من حريص بوي نونم

دنياي تو بينهايت همه جاش مهموني نور
دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك گور
من دارم تو آدمكها ميميرم ، تو برام از پريها قصه ميگي
من توي پیله وحشت ميپوسم ، برام از خنده چرا قصه ميگي
كوچه پس كوچه خاكي ، در و ديوار شكسته
آدمهاي روستايي ، با پاهاي پينه بسته
پيش تو يه عكس تازه است واسه آلبوم قديمي
يا شنيدن يه قصه است از يه عاشق قديمي
براي من زندگي اينه ، پر وسوسه پر غم
يا مثل نفس كشيدن ، پر لذت دمادم
اي پرنده مهاجر ، اي همه شوق پريدن
خستگي كوله بار ، روي رخوت تن من
مثل يك پلنگ زخمي پر وحشته نگاهم
ميميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم

نبايد مثل يه سايه ، زير پاها زنده باشيم
مثل چتر خورشيد بايد روي برج دنيا واشيم

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 8:34 توسط یلدا |


خداحافظ

حالا دیدارما به نمی دانم آن کجای فراموشی دیدار ما اصلا به همان حوالی هرچه باداباد دیدار ما دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند پس باهرکسی ازکسان من ازاین ترانه ی محرمانه سخن مگوی نمی خواهم آزردگان ساده ی بی شام وبی چراغ ازاندوه اوقات ما باخبرشوند یادت نرودگلم به جای من ازصمیم همین زندگی سراروی چشم به راه ماندگان مراببوس دیگرسفارشی نیست تنها جان تووجان پرندگان پربسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند خداحافظ

نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 14:0 توسط یلدا |


 

در شهری که مردمانش عصا از کور میدزدند

من از خوش باوری اینجا محبت آرزو کردم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 8:35 توسط یلدا |


گمگشته) فروغ فرخزاد)


من به مردی وفا نمودم و او
 پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد
اگر از شهد آتشین لب من
 جرعه ای نوش کرد وشد سرمست
حسرتم نیست ز آنکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم
بازهم میتوان به گیسویم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد
 باز هم می دود به دنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
میدهندم به سوی خویش آواز
باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او میگفت
تکیه گاهیست بهر آلامش
ز آنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
بخدا چیز دیگرم کم نیست
کو دلم کو دلی که برد و نداد
غارتم کرده داد میخواهم
دل خونین مرا چکار اید
دلی آزاد و شاد میخواهم
دگرم آرزوی عشقی نیست
بیدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر باو باشد
او که از من برید و ترکم کرد
 پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 8:43 توسط یلدا |


خداحافظ همین حالا

 همین حالا که من تنهام

 خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

 خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

 اگه گفتم خدا حافظ نه این که رفتنت ساده ست

 نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست

 خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویا ها

 بدونیم بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ همین حالا..............که.....من.....تنهام

نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 15:52 توسط یلدا |



نگاه کن ، چشمان من کيميای توست ...
آن کيميايی که وجودت را برايم طلا کرده ...
بنگر ، سکوت من ، فرياديست که تو همواره آن را
از اعماق دو تيله شيشه ای چشمانم ، به وضوح می شنوی
و خود را به نشنيدن می زنی !!!
بيش از اين فرار مکن !
نگاه چشمان من راه فرار را به روی هر که به آن خيره شود ، می بندد !
تو پيش از آنکه بگريزی ، افسون شده ای !!
من سکوت می کنم ، تا که تا به ابد ،
هيچکس راز اين افسون را کشف نکند !!!

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 7:20 توسط یلدا |



ز هیاهوی واژه ها خسته ام
من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ام
آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست؟
همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیده ام
آیا مرگ خونسرد ترین واژه نیست؟
تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم
شبی ـشاید امشب ـ
زیر نور یک واژه خواهم نشست
وخونسردمعشوقه ام را بر حواس پنجگانه ام خال خواهم کوفت
و هم زمان پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت ::
پایان

نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 8:33 توسط یلدا |


سید رضا سید حسینی

 

زیبای من !

این داستان مال ما نیست

بیا از جدی بودن سطرهای مان

به پاورقی برویم

با یک ستاره

 

آنجا به من بگو

آغوشت چقدر جا دارد

چقدر

---------------------------

چقدر ندارمت
چقدر نیستی
باید صورتهای اضافه را پاک می کردم
باید آدرس صورتت را

به همه عکس ها میدیدم

نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 6:29 توسط یلدا |


نغمه مستشار نظامی

اين تماشا تمامی ندارد

 

هی غزل می نويسم که شايد،با صدای تو معنا بگيرد

تا مگر با زبان من و تو،رونق عشق بالا بگيرد

 

هی غزل می نويسم که شايد ،تکه قلبی که در سينه مانده

در کنار دل مهربانت،با نفسهای تو پا بگيرد

 

هی غزل،هی غزل،هی غزل،هی... مينويسم،نوشتی،نوشتم

تا به يمن غزل سرنوشتم در سرشت تو ماوا بگيرد

 

من همانم که يک روز می گفت: هيچ کس در دلم جا ندارد

من همانم که دل را ورق زد،تا نگاهت در آن جا بگيرد

 

می نشينم کنار تو آنقدر تا نگاهت به چشمم بيفتد

تا که اين چشم،اين گوی لرزان،بهره ای از تماشا بگيرد

 

اين تماشا تمامی ندارد تاتمام تو را دف بگيرم

تا که تنبور در دستهايت نبض اين بيتها را بگيرد

 

تکه قلبی که در سينه ام بود اين طرف ها بهاری نمی ديد

پس تو از شهر باران رسيدی تا دلم بوی دريا بگيرد

نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 7:45 توسط یلدا |


از كتاب پرسه در حوالي زندگي (مصطفی مستور)

 

 

،همه‌ی این هزار حرف نگفته

،این هزار شعر نسروده

همه‌ی این هزار قاصدک سپید

- قاصدان هزار "دوستت دارم ِ" نگفته -

که با تفرق ابدی

تنها یک فوت فاصله دارند

نثار تویی که به فروتنی" نيستي"

در تک تک سلول های روح من

.لانه کرده‌ای

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 8:8 توسط یلدا |


آغاز کسی باش که پایان تو باشد

 

 من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 7:32 توسط یلدا |


باد می ورزد
رقص برگها در هوا بر تنم زخمه میزند
هوا سرد است وتنم سردتر
مردم این شهر همه چیز را به راحتی باور می کنند
من رفتن تو را دیدم ولی باور نکردم
تو رفتی و من از ترس اشکهایم به بدرقه ات نیامدم
تنها نشستم و به آغاز این فصل شوم نگریستم
مردم این شهر چه چیز را جشن گرفته اند
جدایی ما را
از این شبها چه میخواهند
کوچ پرستوها بس نبود
از چه صحبت میکنم با این خاموش مردمان
همه این شهر بوی تعفن گرفته
می خواستم این جاده های سرد را تنها بگذارم
اما میعادگاه ما همینجاست
چاره ای نیست
منتظرم...............
 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 7:11 توسط یلدا |



رُستنی ها کم نیست  من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خََم بودیم

گفتنی ها کم نیست  من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ از آغاز  چنین درهم و برهم گفتیم

دیدنی ها کم نیست  من و تو کم دیدیم
بی سبب از پاییز  جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم

من و تو کم چیدیم  چیدنی ها کم نیست
وقت گل دادن عشق روی دار قالی
بی سبب حتی پرتاب گُل سرخی را ترسیدیم

خواندنی ها کم نیست  من و تو کم خواندیم
من و تو ساده ترین شکل سرودن را
در معبر باد با دهانی بسته واماندیم

من و تو کم بودیم  من و تو اما در میدان ها
آنک اندازه ی ما می خوانیم
ما به اندازه ی ما می بینیم
ما به اندازه ی ما می چینیم
ما به اندازه ی ما می گوییم
ما به اندازه ی ما می روییم

من و تو خََم نه ودر هم نه وکم هم نه که می باید با هم باشیم
من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم

!!گفتنی ها کم نیست

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 7:7 توسط یلدا |


( مهدی سهیلی )


بنده ي بندگان مشو
مرده ي زندگان مشو
 عارف اگر بود كسي
خدمت شه چرا كند ؟

*******************

چرا تو اي شكسته دل خدا خدا نمي كني ؟
خداي چاره ساز را چرا صدا نمي كني ؟
به هر لب دعاي تو فرشته بوسه مي زند
براي درد بي امان چرا دعا نمي كني

*******************


 ز خصم گرد ملالي به جان ما ننشيند
 دلي كه آينه ي حق شود غبار ندارد
به حق پناه ببر تا ز تيرگي بدرآيي
كه با چراغ خدا كس شبان تار ندارد
دوباره از در و ديوار شهر گل بدرآيد
مگو كه فصل زمستان ما بهار ندارد

*******************


 اي خدا يا جان مرگ آلوده ام را بازگير
يا اميدي را كه با آن زنده بودم باز ده



 

نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 6:0 توسط یلدا |



سخت است می نوش کسی دیگر بود            شمع خاموش کسی دیگر بود
با یاد کسی که دوستش می داری                 یک عمر در آغوش کسی دیگر بود


نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 10:54 توسط یلدا |



من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم
روح از افلاك و تن از خاك ، در اين ساغر پاك
از در آميختن شادي و غم دلتنگم

نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 7:15 توسط یلدا |


از وبلاگ دختری با جنس هیچ کس

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 14:34 توسط یلدا |